تبليغاتX
زیبا ترین قلب ... >
 
 
 


نوشته شده توسط ye-bigharar در یکشنبه 3 آبان1388 |
 
 
  عشق ساده...
 
 

عشق ساده


نوشته شده توسط ye-bigharar در جمعه 17 آبان1387 |
 
 
  شاید این جمعه بیاید... شاید !!
 
 

 

  خبر آمد خبری در راه است...

       سرخوشم دل که از آن آگاه است...

                شـایــد این جمعه بیاید شـایــد...

                        پرده از چــهره گــــشـاید شـایــد...

 

آقــا بیا  تا زندگــی معنا  بگیرد

شاید دعای مادرت زهرا بگیرد

آقــــا بیا تا  با ظهور چشمهایت

این چشمهای ما کمی تقوا بگیرد 

آقا بیا تا این  شکسته  کشتی ما 

آرام  راه  ساحل  دریا بگیرد

آقا بیا تا کی دو چشم  انتظارم 

شبهای جمعه تا سحر احیا بگیرد

پایین بیا، خورشید پشت ابرغیبت 

تا قبل از آن که کا ما بالا بگیرد

آقا  خلاصه  یک  نفر باید  بیاید

تا انتقام سیلی زهرا بگیرد


نوشته شده توسط ye-bigharar در سه شنبه 7 آبان1387 |
 
 
  دو روی سکه
 
 
 

لئوناردو داوينچی موقع کشيدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگی شد: می بايست "نيکی" را به شکل عيسی" و "بدی" را به شکل "يهودا" يکی از ياران عيسی که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند, تصوير می کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پيدا کند.
روزی دريک مراسم همسرايی, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکی از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايی برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچی هنوز برای يهودا مدل مناسبی پيدا نکرده بود.
کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی ديواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهميد چه خبر است به کليسا آوردند, دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچی از خطوط بی تقوايی, گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد گدا, که ديگر مستی کمی از سرش پريده بود, چشمهايش را باز کرد و نقاشی پيش رويش را ديد, و با آميزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچی شگفت زده پرسيد: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل, پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعی که در يک گروه همسرايی آواز می خواندم , زندگی پراز روًيايی داشتم, هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عيسی بشوم!."


نوشته شده توسط ye-bigharar در سه شنبه 30 مهر1387 |
 
 
  جنون عشق...
 
 



ماشین رو زد کنار اتوبان و موبایل رو درآورد و شماره گرفت!

الو ... الو ... حمید ! تورو خدا قطع نکن، فقط گوش کن، منو ببخش ! از این حرفی که زدم منظوری نداشتم، نمیتونم حتی تصور کنم که بدون تو زندگی می کنم،

الو .... ( قطع تلفن )

اشک تو چشای قشنگ دختر جمع شده بود.

حرکت کرد!

۶۰ ....۸۰....۱۰۰....۱۲۰....۱۴۰... و ....

چشم هاشو بست

۱۶۰ و .....

موبایل دخترک زنگ زد! ولی کسی نبود که جواب بده!

(پیغام گیر گوشی فعال شد)

--- الو ، سلام نازنینم، چرا جواب نمیدی؟

از دستم ناراحتی؟ می دونم که تند رفتم، منم نمی تونم بدون تو زندگی کنم!

الو... !

چرا جواب نمیدی ! الو ... 


نوشته شده توسط ye-bigharar در یکشنبه 28 مهر1387 |
 
 
  عجب خوش شانسی!
 
 



پير مرد روستا زاده ای بود که يک پسر و يک اسب داشت. روزی اسب پيرمرد فرار کرد، همه همسايه ها برای دلداری به خانه پير مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!
روستا زاده پير جواب داد: از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسی من بوده يا از بد شانسی ام؟ همسايه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که اين از بد شانسيه!
هنوز يک هفته از اين ماجرا نگذشته بود که اسب پير مرد به همراه بيست اسب وحشی به خانه بر گشت. اين بار همسايه ها برای تبريک نزد پير مرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بيست اسب ديگر به خانه بر گشت! پير مرد بار ديگر در جواب گفت: از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسی من بوده يا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پيرمرد در ميان اسب های وحشی، زمين خورد و پايش شکست. همسايه ها بار ديگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پير گفت: از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسی من بوده يا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسايه ها با عصبانيت گفتند: خب معلومه که از بد شانسيه تو بوده پير مرد کودن!

چند روز بعد نيرو های دولتی برای سرباز گيری از راه رسيدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سر زمينی دور دست با خود بردند. پسر کشاورز پير به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد. همسايه ها بار ديگر برای تبريک به خانه پير مرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پير گفت:از کجا ميدانيد که...؟

 


نوشته شده توسط ye-bigharar در پنجشنبه 25 مهر1387 |
 
 
  پاکت شيريني...
 
 

 

خانم جواني در سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود.
بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري ميکرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود. پس تصميم گرفت يه کتاب بخره و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه. اون همينطور يه پاکت شيريني خريد.
اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود. تا هم با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.
کنار دستش. اون جايي که پاکت شيريني اش بود يه آقايي نشست روي صندلي و شروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود.
وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت برداشت. آقاهه هم يه دونه ورداشت. خانومه عصباني شد ولي به روش نياورد. فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره. اگه حال و حوصله داشتم حسابي حالشو ميگرفتم.
هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت. آقاهه هم يکي ور ميداشت.
ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه.
وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود. خانومه فکر کرد. آه. حالا اين آقاي پر رو و سو استفاده چي چه عکس العملي نشون ميده؟؟؟؟
آقا با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و نصف ديگه شو خودش خورد.
اه. اين ديگه خيلي رو ميخواد. خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد.
در حالي که حسابي قاطي کرده بود. بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت و عصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما.
وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما. يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره. که يک دفعه غافلگير شد. چرا؟ براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست.

 


نوشته شده توسط ye-bigharar در پنجشنبه 25 مهر1387 |
 
 
  منوی اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
 
  درباره وبلاگ
 
  آرشیو مطالب
هفته اوّل آبان 1388
هفته سوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
 
  دوستان من
-- وبلاگ علیرضا شیرازی *مدیر بلاگفا
-- از رون مرغ تا جوجه سوخاری موجود است *حسنک وزیر!!
-- عروس ناز و آرامشش *...
-- و خدایی که همین نزدیکی ست *نرگس
-- دوستی پاییزی *بهار و یگانه
-- انتهای دوست داشتن...آن سوی ابدیت *محدثه
-- و خدایی که در این نزدیکى است... *مهسا
-- گریه کن تا بدونی زندگی بی غم نمیشه *ادریس
-- سرای موزیک
 
  مطالب وبلاگ
جنون عشق...
عجب خوش شانسی!
پاکت شيريني...
بدون شرح...!!
عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند
شما ایمیل دارید ؟
شاهزاده خوش بخت
دعوتت می کنم...!!
سردی نگاه ... !!
امتحان پایان ترم
من یک سنت پیدا کردم
غرور...
اشتباه فرشتگان !!
شكارچي!!!
دو فرشته
نظر سنجي
بساط شيطان
سختي هاي زندگي
زرنگی
مرگ امواج!!!
آرشیو مطالب وبلاگ
 
  امکانات وبلاگ


Powered by